تبليغاتX
واگویه ها
 
 

کاشکی هیچ وقت بزرگ نمی شدم

 

|+| نوشته شده توسط عاطفه گیویان در شنبه هجدهم آذر 1385  |
 
 

شکایت رو شکایت رو شکایت

 

از اینجا شاکیم تا بی نهایت

 

 

|+| نوشته شده توسط عاطفه گیویان در شنبه هجدهم آذر 1385  |
 

 

|+| نوشته شده توسط عاطفه گیویان در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385  |
 
|+| نوشته شده توسط عاطفه گیویان در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385  |
 شک

 

از وقتی که شروع کردم به خوندن

 

 

جامعه شناسی،

 

 

 

 یه جو رایی قاطی کردم. نمی دونم درسته یا نه اما به خیلی

 

 

چیزا نمی تونم اعتماد کنم مثل :

 

 

 

کانال و وب سایت بی بی سی، اخبار، روزنامه ها ی:

 

 

 

The times, The sun  ....

 

 

 

و علتش هم اینه که به همشون شک دارم!

 

 

 

 

اخه صاحبان این مجموعه از طبقه  مرفه جامعه و صاحبان

 

 

 

 قدرت هستندو به نوعی کنترل جامعه ومردم در دستشان؟؟

 

 

می دونم که مردم کاملان نا اگاه نیستند و به ایده کاپیتالیست

 

 

 

معتقد نیستند اما چرا ما، مردم انقدر بهشون اجازه می دیم

 

 

 

کنترلمون کنند وبازیمون بدن؟

 

 

 

نمی دونم درست یا غلط ولی من اینطوری فکر میکنم.

 

|+| نوشته شده توسط عاطفه گیویان در چهارشنبه هشتم آذر 1385  |
 

و باز اشك

 

... و باز اشك

 

و من

 

كه نمي توانم بگويم چقدر جاي تو خالي است

 

كه من دلم براي تو

 

چقدر تنگ شده

 

كه نمي توانم بگويم دوستت  دارم

 

چون اين واژه هاي حقير نمي توانند درد تنهايي من را بگويند

 

و نمي توانند با ر عشق مرا بر دوش بكشند

 

من مانده ام

 

و قلبي كه در هجوم تنهايي شكسته است

*

چرا مرا ترك كردي؟

 

در آيينه نگاه مي كنم و می بینم که هر روز عوض مي شوم

 

و اين مرا می ترساند

 

 من خیلی  بزرگ شده ام ، اما چه فايده

 

من حس مي كنم كه بزرگ شده ام، اما

 

 شبيه آدم  25 ساله ای هستم که هنوز وابسته والدینش است

 

کاش 15 ساله ای متکی به خودم بودم

 

مي ترسم

 

من از هر چيز و هر کس مي ترسم

 

اما

 

وقتي كه با مني

 

غيبت تو گم مي شود.

 

هرچند دوري ما را آبديده تر مي كند، اما

 

اين آبديده شدن جعلي است

 

ما

 

دردمندانه تر

 

ضعيف مي شويم

 

و من فقط اين را مي فهمم

 

كه دلم براي تو تنگ شده

 

و جاي تو خالي است

 

 و من له مي شوم

 

و من دلم براي تو تنگ  شده

 

من که هرگز نمی خواهم از دستت بدهم

 

وقتي كه برگردي

 

باز تلخي اشك خواهد ماند؟

 

و من دلم براي تو تنگ شده

 

لطفا برای تولدم به اینجا بیا

 

دلم برایت تنگ شده

 *

دلم برایت تنگ شده

 

و هر جا را كه نگاه مي كنم مي بينم

 

جاي تو خالي تر از خاليست

*

اين

 

اعتراف تلخي است

 

اما،

 

ما هر دو خوب مي دانيم كه تنهايي چه رنج كشنده اي است

 

و ما هر دو اين را با پوست و گوشت خود لمس مي كنيم

*

بي هيچ محدوديتي دوستت دارم

 

و بیزارم از اين كه دلت را بشكنم

 

دل ترا كه دلم برايش تنگ شده...

 

و من

 

له مي شوم

*

بيا

 

و همه چيز را

 

به وضع شش سالگي ام برگردان

 

آن سال ها

 

كه بر زانوهايت مي نشستم

 

يا بر آن ها مي خوابيدم

 

آسوده ترين ايام بودند و پاي تو

 

امن ترين پناه من بود و هنوز هست

 

هرگز آرامشي را كه با تو تجربه كردم

 

نمي توانم با كس ديگري تجربه كنم

*

ترا گم كرده ام ... و درمانده ام

 

و به غمی فکر می کنم که دل ترا شکست

 

ومن از شكستن تو بيزارم

 

چرا كه ذره هاي تو را نمي توانم  جمع کنم  و از نو بسازم

*

پدر

من نه ستاره توام

 

نه فرشته ات

 

و نه عشقت

 

تنها

 

كودك توام

 

و مي خواهم باز كودك تو باشم

*

اين طور زندگي چه امن تر مي شود

 

اين همه  آن چيزي است كه می خواهم

 

و اين همه آن چيزي است كه من از زندگی  مي خواهم

*

من خیلی شبیه توام

 

نه اين كه اين طور شده باشم

 

من همینم

*

تو اين نوشته را خوب مي فهمي

 

مي داني كه دلم برایت تنگ شده؟

 

مي داني كه دلم برایت تنگ شده؟

 

مي داني كه دلم برایت تنگ شده؟

دلم برایت تنگ شده

 

و ما اين بار

 

- شكسته و درمانده -

 

اما نه به تنهايي

 

گريه مي كنيم....

|+| نوشته شده توسط عاطفه گیویان در سه شنبه هفتم آذر 1385  |
 جوابیه
 

با توجه به تقاضا ها ی خروار خروار دوستان خدمتتان عرض میکنم...

خیلی سعی کردم۲ تا مطلب قبل رو ترجمه کنم. تا یه چا ها یی رو هم

نوشتم. اما متخصصین امر فرمودند:

نه٫ نمی شه. جور در نمی اد.....نه معنی نداره.....نه......

خلاصه به قول مامان حشمتم جون کردی کندم اما بازم نشد....تا اینکه

دیشب تو خواب بهم الهام شد تنها کسی که می تونه این کارو بکنه حضرت

استاده.

دست ما که بهش نمی رسه اما شما رو نمی دونم.....

حالا دیگه خود دانید....

 

یا علی...

|+| نوشته شده توسط عاطفه گیویان در دوشنبه ششم آذر 1385  |
 
 
 
 Did you ever know
 
 
again a tear shed and i cant say i miss you
cause thats not enough
just like when i love you isnt enough
heart break
heart f****** break daddy
why the hell did u leave
im changing everyday, it scares me
im so grown up....but whats the point
i feel like a grown up....but a dependant one
like a 25 year old who relies on his parents, i wanna be 15 and rely on myself
im so scared of everythin
i miss you
but when your here
i miss missing you
Distance makes us stronger
but only so much you can take
so strong makes you so f****** weak
i miss you
CRASH
i miss you
i dont wana lose you ever
when you come back....will it be awkard again
i miss you
CRASH
will you PLEASE be here for my birthday
i miss you
 
im a mess
there, ive said it
please dont say it was easy sayin it
we both know what it feels like to be alone
literally and laterally
 
i love you so much
i hate dissapointing you
CRASH....i miss you
 
come back? and make things like they were wen i was 6
or 7? at that age sittin in ur lap
or lyin there
was THE MOST  comfortable place in the world to me
it still is
ill never be as comfortable with anyone
as i am with you
 
I miss you.....and crashed this time
i have this dream
where the look of dissapointment on ur face breaks you
i hate breaking you
.....cause im not able to fix you
 
daddy....im not your star
im not your angel
im not your darling
im not your f****** sweetheart
 
im just your baby....i WANT TO be a baby again
 
life was easier that way
thats all i want
thats all i ever want in life
 
im too much like you
i havent just become this way
i AM this
 
so i know you will understand this letter
did you know i miss you
did you know i miss you
did you know i miss you
i miss you
this time....we cry, but not alone
CRASHED AND BATTERED
 
 
i love you
XxX
|+| نوشته شده توسط عاطفه گیویان در شنبه چهارم آذر 1385  |
 نامه ای به تو....
 
 
 
 
تقدیم به کسی که حصر دل را نگاشت....
 
 
daddyyyy
My angel, my hope, my father
thank you for worrying....but dont worry anymore
isnt it amazing how the smallest things can worry us
is it because i can wake up and cry for hours
without any reason
daddy....you'll always be my Konfusion....to this day it konfuses me, your ability to bring a tear and a smile to my face no matter HOW i feel and how i am
are you worried because i can spell konusion with a K and i like it
no one can break my heart
since i was younger
you took my heart
put it in a cage
the cage made of love
and you gave it back
no one can get close to me
not friends, no one
without gettin through this cage
and this cage contains your approval and your happiness
i jus want to be happy
and i miss my daddy
no one can understand us daddy
....i know me and you are different
all the things i put you through, all the thoughts
im sorry
if you dont believe me, believe my tears
if you dont forgive me, forgive my tears
in many ways.....i dont think ANY ONE will hurt you like i have
and the same with me, no one can hurt me like you
i guess i think of the future
i know you dont like me talkin about boys
but....i'll never just grow up and get married
i'll have to go through a process
of choosing someone YOU approve of
funny....the people i'm around
they all have personalities and opinions similar to you
im trying to find you in my friends
and my aquaintances
 
did you ever know.....that you were my hero
no no no, its true though, i said i wouldnt end up like you
because i was scared
and i look at us now
did you know i miss you
did you know i miss you
i miss you
and this time.....you WILL come home
thats what i miss
you comming home
my angel, my god, my hope, my faith, my belief, my everything
i love you daddy
let this stop your worries
 
fadat.....atoo
|+| نوشته شده توسط عاطفه گیویان در شنبه چهارم آذر 1385  |
 
 
بالا